اگه اه سینه سوزت...
اگه حرفی از غریبی ...
اگه گرمای تموزت...
تو بگو به این شکسته
قصه های بی کسیتو...
اضطراب و نگرانی.
حرفهای دلواپسیتو...
هیچ وقت نخواهم توانست شروع به نوشتن کنم بی انکه گذشته افکارم مثل جویبار در مغزم جاری نباشد.پس هیچ چیز از وبلاگ قبلی پاک نخواهد شد .
اینجا در پشتی ای است برای فرارو وسیله ای برای گمنامی هر چه بیشتر برای ازادی ذهنی که اسیر ترس شده بود .همیشه تنفر داشتم که در برابر مشکلات فرار کنم ولی گاهی اوقات متاسفانه به نظر می رسد فرار راه مقابله با مشکل است.
وازادی فکر کردنم از هر خوانده شدنی برایم لذت بخش تر است.چراکه می پرستم انچه از بند ها رهایم کند.
اینجا خانه ای نو برای فرشی کهنه نیست.جاییست که فرش کهنه و گرانبها برای ادامه ی زندگی وکهنه تر شدن ،گرانبها تر شدن باید به ان منتقل میشد.
************
به تازگی دریافته ام زندگی ام در استوانه ای پیش می رود که درون ان شن است.من به اقتضای زمان یا در ته استوانه ام و درون شن یا بالای استوانه ام و بیرون شن.اگر درون شن باشم شرایط کنونی ام سخت است و تمایل دارم شن های اطرافم همه چیز را ببلعند همه ی امید ها و خوشبینی ها و...پس سعی می کنم مشکلم را از جنبه ی منفی وسعت بدهم و از منفی به مثبت بروم و این کار سختی است چون حرکت از شن به هوا سخت تر از فرود از هوا به شنزار است .
یاد گرفته ام دیگر بی احتیار به سمت توجیه انچه در مغزم شکل گرفته نروم.که اکثرا هم همان خرکت شنزار به سمت هوا اتفاق می افتد
.بله واقع بین بودن و در مرکز ثقل ایستادن سخت است.بسیار بسیار سخت.مدت طولانی نمی نوشتم .نه اینکه هیچ فکری در مغزم چرخ نمی خورد.بلکه ترس از اشکار شدنم توسط انان که به مرزهایم راهشان نداده ام مرا به سختی می ترساند.هنوزم می ترساند.واین ترس ناشی از همان ایستادن من در شنزار است که در ان از جای سخت به جای اسان می نگرم و سعی می کنم ترسی که در مغزم شکل گرفته را توجیه کنم .حالیکه این ترس باید نابود شود.و چه سخت است مبارزه با مغز فرمانروا. ولی نباید فراموش کنم این منم که مغز را فرمان می دهم هرچند که مغزم کاپیتان لایقی باشد.ولی سخت است.به خدا سخت است.
*************
وازعشق می نویسم.ناشناخته ترین بعد وجودم.سرکش ترین تکه ی روحم.نا ارام ترین،نا فرمان ترین وشجاع ترین زیردستم. گاهی شک می کنم که کداممان بر دیگری احاطه داریم.
نمی دانم چیست.خواستنی است که هر ثانیه و هر لحظه در برت می گیرد.انکارش می کنی باز می اید.و می اید و می اید...
ارامت می کند.همان طور که سرکشت می کند.متلاشی ات می کند ،استوارت می کند.مست می کندت ، هوشیار می کندت.در بند می کشدت انگاه که ازادت می کند.
***********
جز با نوشتن نخواهم توانست ترس از نوشتن را درونم نابود کنم.ترس از خوانده شدنم.
********
یاد گرفته ام ارام ارام مشکلاتم را حل کنم و فاکتور زمان که کمک بزرگی هست رو در نظر بگیرم.خیلی راحت تر شده ام.
رها باشی