تبليغاتX
در اعماق مغز زندگی ام
در اعماق مغز زندگی ام
انچه می اندیشم
حرفی داری روی لب هات...

                          اگه اه سینه سوزت...

اگه حرفی از غریبی ...

                          اگه گرمای تموزت...

تو بگو به این شکسته

                       قصه های بی کسیتو...

 اضطراب و نگرانی.

                      حرفهای دلواپسیتو...

لينك ثابت | یک پی | |
یه حالت بدی دارم انگار کلی کار انجام نشده دارم.در صورتی که اصلا اینقدر نیست که فکرم رو درگیر کنه.شاید از خستگیه.الان انگار از تو شنزار دارم به اسمون نگاه می کنم.جای سختی ایستادم .واسه همین همه چی سخت تر از اون چیزی که هست نشون میده.
لينك ثابت | یک پی | |
تنها چیزی که دلگرمیمه اینه که اگرچه احساسات منطق رو قبول نمی کنه ولی وقتی منطق ضدشه دیگه احساسات کارشو با شدت قبلی ادامه نمیده.اندکی کمتر...
لينك ثابت | یک پی | |

متنفرم از وبلاگ هایی که نویسنده هاشون خارج از ایرانند.شغل خوب.درامد نسبتا خوب دارند.ازادند.وهر کاری که دلشون می خواد می کنند بعد میاند به مردم هم وطنشون که از کشورشون فرار نکردند -تا بتونند هر قدمی هر چند کوچک برای وطنشون بردارند- می توپند که شما توسری خورید .چرا هیچ کاری نمی کنید.چرا ساکتید.چرا اعتراض بلد نیستید.چرا چرا چرا...یا اینکه میگند واسه ایران باید اینکارو بکنید.جنگل هامونو چرا اونجوری می کنید.فرهنگتون چرا اینه؟این کارتون بده و و و ....

ما هر کاری که می کنیم یا نمی کنیم به پای خودمون گذاشته ایم و عواقبش رو به دوش می کشیم.حداقلش اینه که این عمل وقیحانه رو انجام نمیدیم که برای رشدمون از امکانات این کشور استفاده کنیم و وقتی به نزدیکای بازدهی و کار برای کشور رسیدیم بذاریم بریم.

فقط برای اینکه هنوز انسانیم.وبا هر خوراک قشنگ تری دین و ایمانمون رو از دست نمیدیم.و هنوز مبارزانمون رو حمایت می کنیم.

 ما کشور رو خالی نکردیم که مشکلات رو برای سلطه گرانمون کمتر و راه رو برای زورگوییشون هموار تر کنیم.داریم تو این شرایط زندگی می کنیم. وهر کس به اندازه ی توانش در مقابل انچه که بتواند می ایستد.می جنگد.  وبا وجود همه ی فشار ها بار ایرانی بودنمون را به دوش می کشیم.و نه مثل انسان های از خود بیگانه ای که به خارج از کشور پناه میارند.از امکاناتش استفاده می کنند و بعد برای اینکه این بعد از روحشون رو ارضا کنند که ما ریشه داریم میگند ما افتخارمون ایرانی بودنمونه.             یک غیر سیاسی

لينك ثابت | یک پی | |
شب بیداری مثل خرید از یک فروشگاه خلوت .لذت بخش .
لينك ثابت | یک پی | |
لعنت به این احساساتی که معلوم نیست از کجا سرچشمه می گیرند.

لينك ثابت | یک پی | |
به تازگی فهمیدم که که اصلا واژه ی موفقیت تو ذهنم تعریف نشده.اخه هیچ چیزی و هیچ به اصطلاح موفقیتی احساس رضایت از خود رو بهم نمیده.اگر هم بده کاملا کوتاه مدته.چی می خوام از واقعیت هام؟نمی دونم.لعنت به این ندونستن.
لينك ثابت | یک پی | |
یادم نمیره روزهایی رو که دوست داشتم جای مادر بزرگ مامانم بود.پیر پیر.گوشه ی خونه.همدم سماور.ارامش محض.انتظار برای مرگ.
لينك ثابت | یک پی | |
اگه هر کسی می تونست لحظات لذت بخشش رو با بقیه اشتراک بذاره،حتی اگه فقط یکبار و یک لحظه تو زندگیش براش لذت بخش بود همه ی مردم دنیا همه ی لحظاتشون لذت بخش بود.فراموش نکنیم که خیلی وقت ها بی دلیل سرمستیم.
لينك ثابت | یک پی | |

 می نشینم.می نویسم.نمی دانم با که سخن می گویم .همان قدر می دانم که از اینده ی نیامده می ترسم و اگرچه می گویند اینده متعلق به حال است،از حالم می ترسم .از اشتباهاتم.از انچه نباید انجام دهم و انجام دهم.از کشش هایم.از انچه می روند که از کنترلم خارج شوند.واز انچه احاطه ام می کندکه تحت تاثیرم قرار دهد و حالم و اینده ام را پیرو بازه ی زمانی کوچک احساسی ام کند.لعنت به ندیده ها.نشنیده ها...

                                                       ***********

دیگه تقریبا مطمئنم که هر وقت هنگ می کنم در حقیقت دچار ارامش قبل از طوفانم .بعدش یه درگیری بزرگ واسه مغزم ایجاد میشه.حالا خیلی وقته هنگم .خدا به خیر بگذرونه چی می خواد بشه.فعلا فقط شدم اسکنر فقط از همه چیز تو ذهنم عکس میگیرم با حداقل عکس العمل.

                                                     ************

خیلی در مورد روح اشتباه فکر می کردم.اه لعنتی یعنی اینقدر با حقیقت فاصله داشتم؟

همه چیز از اینجا شروع شد که این سوال واسم ایجاد شد که اگه با روح به ما جان بخشیده شده پس به حیوون ها با چی جان بخشیده شده.و اگه وقتی میمیرم روحمون جدا میشه و بی جان میشیم حیوون ها چرا وقتی می میرند بی جان میشند؟ایا غیر از اینه که اونا هم روحی دارند که ازشون جدا شه و بی جان شند؟پس دو حالت پیش میاد.1-روح حیوون ها مبتدی روح ماست. که نمیشه. چون مگه میشه روح خدا هر چند کوچک تو حیوان باشه؟2-اصلا روح به جان ربط نداره و جان و کلا وجود ما با روح دوتاست و ما تعریفی کاملا اشتباه از روح داریم یعنی وقتی میمیریم روح و جان با هم خارج نمیشه.یه حالت سومی هم پیش میاد که روح و جان و جسم همه واحدند و ما بعد های غیر حیوانی جسم رو روح می نامیم که وقتی میمیریم به عنوان اختیاراتی که داشتیم در اینده ازمون بازخواست میشه.واقعا روح چیه؟اسم چی رو روح گذاشتیم؟

لينك ثابت | یک پی | |

روزهای ارامی که از چنگالم می گریزند و می گریزند.چه سخت است نظاره کردن ارامشی که به سختی و یقین گریختنش را باور داری ولی هیچ برای نگهداریش نمی توانی بکنی.همانند اینده ای نیامده که ان را می دانی ولی نمی توانی تغییرش دهی.می گریزی و نمی رسی...می دوی در جاده ای که تمام نمی شود.

هرگز ارام نمی گیری.هیچ چیز رامت نمی کند.ازادت هم نمی کند.

از خودت می رنجی.به خودت می خندی.و لعنت می فرستی به زوایای وجودت که از اختیارت خارج می شوند.و متنفر می شوی از هر انچه که علتش را نمیابی.هر انچه زشت میبینی و تو را به سوی خود می کشد.چه کسی تلاطم مغز اشفته ات را باور کرد ان هنگام که زیر فشار ندانسته هایت گم شدی و حیران شدی.

ارام باش...صبور باش...ازاد باش...زنده باش...ولی هرگز نگویم که زندگی باش که هنوز معنای زندگی را درنیافته ام.نه در شب هایی که نخواستم تمام شوند...نه در روزهایی که نخواستم شروع شوند. تمام شدند...شروع شدند...مثل هر شب...مثل هر روز.

انگاه که نگاهت ،لبخندت،زندگیت، زندگی بخشید... زندگی را گم کرده بودی،تو فرار کرده بودی.هیچ کس ندید.نشنید.باور نکرد...

تمام می شوند...یک روز...یک جا...

زمزمه می کنی...

باور نداری...

لينك ثابت | یک پی | |

دوست دارم از چشمهای مرموزت بگویم.از التماس پنهانت.از خنده های دروغینت.از انچه کتمان می کنی...

دوست دارم بگویم، از انسوی انچه میبینم ،و می پندارم که می بینم، حالیکه که هیچ چیز نمی بینم جز مشتی اجزای تاثیر پذیرفته از ان مشعل درونت.و تنها جرقه های مشعلت چشمهای بی قراری است که می خواهی ان را هم پنهان کنی . و نمی توانی. و من ارام وار تو را می نگرم.حالیکه هرگز نبوده ام.

هرگز نفهمیدم که چه کردی.که چطور ارام و بی صدا امدی.که چطور دروازه ها را پیدا کردی.تو شروع کردی بازی ای را که می دانستی در ان برنده ای و من فرار کردم از دونده ای که پیوسته با فاصله در پشت من می دوید و می دانستم سرانجام به من خواهد رسید.

 و ان هنگام که خسته شدم، روبه رویم ایستادی ولبخند پیروزمندانه ات را به رخم کشیدی.تو نرم امدی.ارام امدی.هنر تو نواختن موسیقی ای بود که با دقت تمام نواختی،انجا که باید اوج می گرفت بالا رفتی و انجا که باید محو میشد نامحسوسش کردی.تو در چشم پرتوقع من ماهرانه نواختی.چه می توانم بکنم حالیکه دستهایم بی اختیارت برایت کف می زنند...

لينك ثابت | یک پی | |

هیچ وقت نخواهم توانست شروع به نوشتن کنم بی انکه گذشته افکارم مثل جویبار در مغزم جاری نباشد.پس هیچ چیز از وبلاگ قبلی پاک نخواهد شد .

اینجا در پشتی ای است برای فرارو وسیله ای برای گمنامی هر چه بیشتر برای ازادی ذهنی که اسیر ترس شده بود .همیشه تنفر داشتم که در برابر مشکلات فرار کنم ولی گاهی اوقات متاسفانه به نظر می رسد فرار راه مقابله با مشکل است.

وازادی فکر کردنم از هر خوانده شدنی برایم لذت بخش تر است.چراکه می پرستم انچه از بند ها رهایم کند.

اینجا خانه ای نو برای فرشی کهنه نیست.جاییست که فرش کهنه و گرانبها برای ادامه ی زندگی وکهنه تر شدن ،گرانبها تر شدن باید به ان منتقل میشد.

                                              ************

به تازگی دریافته ام زندگی ام در استوانه ای پیش می رود که درون ان شن است.من به اقتضای زمان یا در ته استوانه ام و درون شن یا بالای استوانه ام و بیرون شن.اگر درون شن  باشم شرایط کنونی ام سخت است و تمایل دارم شن های اطرافم همه چیز را ببلعند همه ی امید ها و خوشبینی ها و...پس سعی می کنم مشکلم را از جنبه ی منفی وسعت بدهم و از منفی به مثبت بروم و این کار سختی است چون حرکت از شن به هوا سخت تر از فرود از هوا به شنزار است .

یاد گرفته ام دیگر بی احتیار به سمت توجیه انچه در مغزم شکل گرفته نروم.که اکثرا هم همان خرکت شنزار به سمت هوا اتفاق می افتد

.بله واقع بین بودن و در مرکز ثقل ایستادن سخت است.بسیار بسیار سخت.مدت طولانی نمی نوشتم .نه اینکه هیچ فکری در مغزم چرخ نمی خورد.بلکه ترس از اشکار شدنم توسط انان که به مرزهایم راهشان نداده ام مرا به سختی می ترساند.هنوزم می ترساند.واین ترس ناشی از همان ایستادن من در شنزار است که در ان از جای سخت به جای اسان می نگرم و سعی می کنم ترسی که در مغزم شکل گرفته را توجیه کنم .حالیکه این ترس باید نابود شود.و چه سخت است مبارزه با مغز فرمانروا. ولی نباید فراموش کنم این منم که مغز را فرمان می دهم هرچند که مغزم کاپیتان لایقی باشد.ولی سخت است.به خدا سخت است.

                                         *************

وازعشق می نویسم.ناشناخته ترین بعد وجودم.سرکش ترین تکه ی روحم.نا ارام ترین،نا فرمان ترین وشجاع ترین زیردستم. گاهی شک می کنم که کداممان بر دیگری احاطه داریم.

نمی دانم چیست.خواستنی است که هر ثانیه و هر لحظه در برت می گیرد.انکارش می کنی باز می اید.و می اید و می اید...

ارامت می کند.همان طور که سرکشت می کند.متلاشی ات می کند ،استوارت می کند.مست می کندت ، هوشیار می کندت.در بند می کشدت انگاه که ازادت می کند.

                                        ***********

جز با نوشتن نخواهم توانست ترس از نوشتن را درونم نابود کنم.ترس از خوانده شدنم.

                                        ********

یاد گرفته ام ارام ارام مشکلاتم را حل کنم و فاکتور زمان که کمک بزرگی هست رو در نظر بگیرم.خیلی راحت تر شده ام.

                                                                                      رها باشی

لينك ثابت | یک پی | |